تبليغاتX
داستان های آتریسا
عکس های بهترترتر از من

بعد از قرن ها دوباره به قول اینترنتی ها به روز شدم .  البته با چند تا عکس.

 


نوشته شده توسط آتریسا رشنوی در یکشنبه 27 بهمن1387 | موضوع:
جدیدترین عکس ها من

من و عزیزترین کس زندگیم

استاد ایوبی هم مثل استاد یونسی ارادت خاصی نسبت به من دارد


نوشته شده توسط آتریسا رشنوی در چهارشنبه 3 مهر1387 | موضوع:
هدیه تولد
سلام . امروز تولد منه . من امروز یه ساله شدم . چند ساعت دیگه مهمونا میان خونمون . حالا هم بابا می خواد تا کسی نیومده هدیه شو به من بده .

اگه می خواین بدونین هدیه من چیه ادامه مطلب رو بخونین .


ادامه مطلب

نوشته شده توسط آتریسا رشنوی در جمعه 22 شهریور1387 | موضوع:
داستانک عروسک(کمیشو من نوشتم )

نيمه شب است . دختر عروسك را توي بغلش گرفته و اشك مي ريزد. حاضر نيست بخوابد . كاري از دست هيچكس برنمي آيد . مادرش رو به دخترك مي گويد:

-          دخترم تا كي مي خواي گريه كني؟ هر چي بوده تموم شده .

دخترك سرش را از بغل عروسكش جدا كرد و گفت :

-          همش تقصير من بود كه پاي عروسكم قطع شد . داره درد مي كشه . خدا چي كار كنم حالا ؟

و در حالي كه صورتش را لاي موهاي عروسكش فرو مي برد گفت :

منو ببخش.

تمام

یک پیام به بابا: بابا امروز روز پدره . چی برام می خری به مناسبت این روز ؟

بابا:


نوشته شده توسط آتریسا رشنوی در سه شنبه 25 تیر1387 | موضوع:
تاثیر من رو بابا
من : به به انگشت هم چه مزه ای میده ها...

بابا : ببینم این انگشت چه مزه ای میده که این وروجک هی می خوره اونو؟ ... نه مثل اینکه زیاد هم بد نیست.

من : تقلید کار میمونه . میمون جز حیوونه

بابا : پدر سوخته


نوشته شده توسط آتریسا رشنوی در دوشنبه 24 تیر1387 | موضوع:
بدون شرح !!!!


نوشته شده توسط آتریسا رشنوی در چهارشنبه 5 تیر1387 | موضوع:
اخرین خبر از من
اگر از حال من پرسیده باشید ملالی نیست جز دوری شما  و خبر  اینکه بعد از هفته ها تمرین در اردوی تیم ملی کودکان موفق شدم چهار دست و پا رفتن را بیاموزم و روی پای خودم بایستم .


نوشته شده توسط آتریسا رشنوی در دوشنبه 3 تیر1387 | موضوع:
این داستانو من الهام کردم به بابام . بله دیگه ما اینیم

محمد رسول الله

گروه كارگرداني بعد از چند روز تحقيق توي شهر و پس از ساعت ها پرس و جو به خانه من آمده بودند . گفته بودند از شما توقع داريم كه در اين فيلم با ما همكاري كنيد . مي گفتند فيلمشان در مورد زندگي پيامبر است و اسم فيلم نيز محمد رسول الله است . مي گفتند فيلم پرهزينه اي است و بعد از ساختنش شهرت جهاني پيدا خواهد كرد و تمام مسلمانان دنيا آن را خواهند ديد . مي گفتند همه شهر از ارادت شما  به پيامبر آگاه هستند . مي گفتند آن دنيا جلوي پيامبر شرمسار نخواهم شد . مي گفتند تمام صحنه هاي فيلم بايد طبيعي ساخته شود  تا روي مخاطب تاثير خودش را بگذارد ، خصوصن اين صحنه را بايد جوري بسازيم كه به خوبي ، جاهليت اعراب قبل از پيامبر را نشان بدهد. بعد كلي اطمينان و تضمين دادند كه هيچ اتفاقي نخواهد افتاد و مشكل فقط كمي خاك و ماسه است كه با شستشوي مختصري برطرف مي شود .

درخواست آن ها كاملن عادي و اطمينان بخش بود اما تصميم گيري سخت و دشوار بود . ساعت ها با خودم و بعد از آن با زنم كلنجار رفتم تا بين شادي پيامبر و نگراني ام كدام را انتخاب كنم . بالاخره تصميمم را گرفتم و قبول كردم براي صحنه اي از عصر جاهليت كه نوزاد دختري را زنده به گور مي كنند دختر يك ماهه ام را به آن ها بدهم . 


نوشته شده توسط آتریسا رشنوی در یکشنبه 19 خرداد1387 | موضوع:
آدم خوارهاي جشنواره بابا

هر چي به بابا گفتم جشنواره نگير همش دردسره ولي اون گوشش به اين حرف ها بدهكار نيست بچه هم بايد كمي حرف گوش كنه . اما بابا اصلن به حرف من گوش نمي كنه اگه دير جنبيده بودم و دير از خواب بيدار مي شدم آدم خوارهاي جشنواره بابا منو به جاي ناهارشون خورده بودند كه خدا رو شكر به خير گذشت 

حالا هم اين بابا مي خواد بره شهر آدم خوارها يه كار جديد گير آورده اونجا از همين حالا بگم اگه اونجا بلايي سر من بيارن همش تقصير اين بابامه .  خدا به من رحم كنه

 

 


نوشته شده توسط آتریسا رشنوی در جمعه 27 اردیبهشت1387 | موضوع:
عید امسال اولین عید من بود
امسال من اولین عیدمو جشن گرفتند . خب جشن گرفتند دیگه . من که جشن بلد نیستم بگیرم . اصلن نمی دونم جشن چیه ؟ من هر چی رو که بتونم بگیرم تو دستم و گاز بزنم می شناسم بقیه رو دیگه نمی دونم .

اصلن یکی نیست بگه با من بی دفاع و بی زبون چیکار دارند هی لباس های اجق وجق تنم می کنن خوشگلم می کنن . حالا ایناش که خوبه . هر کی بهم می رسه لپامو میکشه و می گه عیدت مبارک موش موشی . آخه مگه من موشم ؟ عجب آدمایی پیدا می شن . اصلن من مگه می دونم عید یعنی چی؟

تو رو خدا شما هم نیاین بنویسین عیدت مبارک موش موشی


نوشته شده توسط آتریسا رشنوی در جمعه 2 فروردین1387 | موضوع:
تفاوت فرهنگی من و بابا
بابا هر روز که میاد خونه زیر بغلش پره از کتاب و روزنامه و مقاله . البته بیشترشون رو هم نمی خونه ها . فقط روی هم تلمبارشون می کنه . گاهی که حوصله اش سر می ره لنگای درازشو می زنه به دیوار و ازشون می خونه . اما خدا می دونه فکرش تو کدوم برنامه جشنواره شه . هی می خونه . هی می خونه . آخرشم که تمومش می کنه نمی دونه چی خونده . یه بار که مقاله دوستش رو گذاشته بود نزدیکم من هم که عاشق اون رنگ آبیش شده بودم قاپیدمو جرش دادم . خرتی پاره شد . بابا خشکش زد . یه هو زد زیر خنده . آخه اولین بار بود که من تونسته بودم خودمو به جلو سر بدم تا اون مقاله رو بگیرم . بابا گفت حالا جواب دوستمو چی بدم . باید از این به به بعد حواسم به این موریانه گنده باشه. منظورش از موریانه من بودم ها .

خلاصه منو بابا از لحاظ فرهنگی خیلی با هم فرق می کنیم . اون روزنامه و کتاب و مجله می خونه ولی من روزنامه و کتاب و مجله پاره می کنم و اگه بذارن می جووم .


نوشته شده توسط آتریسا رشنوی در دوشنبه 13 اسفند1386 | موضوع:
چقد بد مزه بود این انگشت بابا
تو بغل بابا بودم و بابا حواسش پیش عمو امین که یه هو انگشت بابا رو تو هوا معلق دیدم که جلو چشمام تاب می خورد. من هم که مدتیه بدجوری هوس گاز گرفتن این و اونو دارم انگشت بابا رو قاپیدم و گاز زدم . دندون که ندارم دردش بگیره اما اینقد بدمزه بود که فوری پشیمون شدم . بعدش هم زود عین اون موقع ها هست که مامان داروی تلخ بهم میده و من لب و لوچمو جر می دم دست بابا رو ول کردم .

اه انگشت هم اینقد تلخ . هنوز تلخیش زیر زبونمه ...


نوشته شده توسط آتریسا رشنوی در جمعه 10 اسفند1386 | موضوع:
این هم داستانی که قبل از تولدم الهام کردم.

جیغ

 

( پدر سوخته چه لگدی می زنه ! شکم آدم و در میاره . همش تقصیر توِِِِ. به تو رفته لاکردار )

( من کی لگد زدم دروغگو ) وصدای خنده هاشان به هوا بلند شد .

( چه دختری شه خدا می دونه . فکر کنم هر روز باید با پسرای همسایه دعوا کنی سر این سلیته )

( پسره . اینقد با نشستن دستاش و شلخته بازی هاش رو اعصابت راه بره که بگی غلت کردم )

وباز صدای خنده بود که می پیچید توی اتاق .

( می خوای صداشو بشنوی ؟ )

( اهووم )

مرد گوشش را روی شکم برآمده زن گذاشت ... ترمز ماشینی از کوچه جیغ بلندی کشید . هر دو با چشم های دریده به سمت پنجره برگشتند .  

 


نوشته شده توسط آتریسا رشنوی در جمعه 19 بهمن1386 | موضوع:
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
درباره وبلاگ
سلام
من آتریسا رشنوی هستم . متولد 22 شهریور 86. بابام می خواد به زور من و نویسنده کنه . واسه همین این وبلاگ و درست کرده . همه تون بدونین اینایی که می نویسه مال خودشن و الکی زیرشون می نویسه آتریسا. البته بعضی هاشون رو من بهش الهام کردم . بیچاره من و مامان که باید این بابای دیوونه رو تحمل کنیم .
آرشیو مطالب
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آرشيو
پیوندها
داستانک های بابام
داستان های کوتاه بابام
داداش کامیار
عمو پورنگ
بزرگ مردی سه ساله
سلام بابای
داداش کیهان جوادی
سایت نونهال
دانشجوی کوچولو
نرگس کوچولو
سایت کودکان
محمد جواد عبدی - رادیو جوان
گالری بهترین قالب های بلگفا
پیوندهای روزانه
خاله زهرا نوری
خاله کاملیا کاکی
عمو نظام حقی
خاله پرستو آزادی
خاله مریم دلباری
عمو آیت دولتشاه
عمو کرم رضا تاج مهر
آرشیو پیوندهای روزانه
امکانات وبلاگ
گروه خبری زاگرس استوری برای داستان نویسان ایرانی سراسر دنیا. جهت عضویت کافیست ایمیلتان را وارد کنید .
Google Groups
اشتراك در زاگرس استوری
:نشانی پست الکترونیک
بازدید از این گروه

طراح قالب

طراح گرافیکی:
سید محسن طباطبایی

ترجمه:
محمد جواد عبدی
گروه طراحان حرفه ای تمپفا
www.TempFa.com